X
تبلیغات
تنها°•°•°•○بـــــــاورم کـــــــن○•°•°•° - جوك و اس ام اس ها از همه نوع
•◘•◘آنقدر باورت دارم که وقتی می گویی باران خییس می شوم◘•◘•

رفتم ماشینو از پارکینگ بگیرم یارو میپرسه میرید داخل؟

میگم پ نه په دیگه مزاحمتون نمیشم فقط به ماشینم بگید من دم در منتظرشم!

.

.

.

همیشه از بچگی یه موضوعی برام سوال بوده…

این چوب بستنی ها هست که دکتر ها می کنن تو حلق مریض

کیم هاش رو کی خورده!؟

.

.

.



توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد ….. زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد
به ثروت هر آن ابله بی سواد …… به نزد کسان ، به به ! چه آقا بود

.

.

.

سلام داداش

شمارتو دادم به خواهر یکی  از دوستام میخواد بهت زنگ بزنه ، طلاق گرفته

احتیاج به هم صحبت داره  ، لطف کن باهاش حرف بزن بذار باهات درد و دل کنه

من حسابی ازت تعریف کردم منو ضایع نکنی !!!

(ستاد ایجاد ذوق و روحیه کاذب در مردان !)

.

.

.

اس ام اس خنده دار

دانشمندان به یه نتیجه منطقی رسیدن:

از یه جائی‌ به بعد بحث کردن دیگه فایده ایی نداره،باید فحش بدی !

.

.

.

الان از تیم پرسپولیس که خرابتر نداریم !

پرسپولیستم عزیزم !

.

.

.

جوک و اس ام اس جدید

تنها راهی‌ که یه زن میتونه یه مرد رو میلیونر کنه

*

*

اینه که اون مرد میلیاردر باشه !!

.

.

.

اس ام اس خنده دار جدید

دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟

ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت ﺩﻗﯿﻘه !!!

.

.

.

پیامک خنده دار

خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت زند قفل محکمتری !

.

.

.

پیامک جالب و خنده دار

عضنفر به همسرش :

عزیزم اگه موبایلت زنگ نمیزنه بدون منم… چون شارژ ندارم!

.

.

.

جوک و اس ام اس جدید

غیر از کودک درون

و خر درون

و کرم درون

یه عدد سگ درون هم داریم !

که بعضی اوقات به دنبال پاچه می گرده !

.

.

.

آنکس که نداند و نداند که نداند،قطعاً خودش را به کوچه علی چپ زده است.

۲بار که جفت پا بروید توی دهنش،قطعاً بداند و بداند که بداند..!

.

.

.

جوک و اس ام اس خنده دار

یک خانه و یک لیسانس آی تی دارم

هرجا که طلب کنید پارتی دارم

من را به غلامی بپذیرید شما

من تا دو سه سال هم گارانتی دارم!

.

.

.

جوک جدید

دوستم میخواد بهم زبان انگیلیسی آموزش بده میگه:

همیشه یادت باشه پسرا هیزن پس واسه افراد مذکر his به کار میره!

.

.

.

یه سوالی مغزم رو پریشون کرده:

چرا جمعه این قدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه این قدر از جمعه دوره؟

.

.

.

فرق سرت می دونی کجاست؟

دوست داشتنت دقیقا بخوره همونجا !

.

.

.

سه مرحله احمقانه در زندگی

وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری!

پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری!

پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!

.

.

.

منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه:

“این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی‌ باز کنی‌!

.

.

.


یکی از شباهتهای اکثر خانومها اینه که

طرز تهیه انواع استیک و ژیگو رو از برنامه آشپزی دنبال می کنن

آخرش  شام همون کوکو سبزی رو درست میکنن!


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:38  توسط حمیدرضا | 



دیگه به من زنگ نزن

حالا شناختمت

من نمیتونم دیگه با تو باشم

ازت بدم میاد

بی لیاقت

خداحافظ

“این آخرین جمله ای بود که همسایمون به شوهرش گفت”

میخاستم تو ام در جریان باشی عزیزم !

.

.

.

فرق افتادن از طبقه اول با طبقه ۱۰:
طبقه ۱۰: آ آ آ آ آ آ آ آ آ . . . . . . . . بوووووفففففف
طبقه اول: بوووووفففففف . . . . . . آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ
.
.
.

تهدید جدید حیف نون: اگه منو تهدید کنی خودمو به قتل میرسونم!
.
.
.

خدا هیچ چیز که به ما نداده باشه

دو چیز را زیاد داده

به من صبر زیاد و به تو روی زیاد !

.

.

.

پسر به دختر : می خوای خورشید زندگی من باشی ؟

دختر : آره

پسر : پس ۹۲,۹۵۵,۸۸۷٫۶ مایل از من دور بمون !

.

.

.

غضنفر تو قطار میشینه به صندلی روبرویی میگه:

به سلامتی دارین برمیگردین؟!

.

 

.

.

وقتی حاجیان به شیطان سنگ می زدند، شیطان می خندید و می گفت:

این جماعت که امروز به من سنگ می زنند، برسند تهران به من زنگ می زنند!

.

.

.

وسعت عشق پسران چنان وسیع است که اگر عاشق دختری شوند

عاشق دوستانش نیز میشوند !

.

.

.

بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی

ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم

مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم !

.

.

.

تحقیقات دانشمندان اخیرن نشون داده :

گذر زمان هیچ چیزی را حل نمی کند

شــــایـــد ماست مالی کند !

.

.

.

ازدواج هم چیز جالبیه! مثل ارتش می مونه!

با وجودی که همه ناراضی هستند، ولی باز هم داوطلب داره !

.

.

.

فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه

و تهش رو با آب قاطی‌ کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه !

.

.

.

معلم: اگه ۱۰۰۰ تومن داشته باشی و از بابات هم ۱۰۰۰ تومن بخوای،

چه قدر پول داری؟

دانش آموز: ۱۰۰۰ تومن

معلم: هیچ چی از ریاضی حالیت نیست

دانش آموز : تو هم بابای منو نمیشناسی !

.

.

.

خواستم جونمو فدات کنم ، باخودم گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی !؟

.

.

.

زندگی با ” مای بی بی ” شروع و به ” ایزی لایف ” ختم میشود

قدر لحظه هایی که با ش*ورت هستیم را بدانیم !

.

.

.

اگر دنیـا برعکس بود حیونا وقتی از هم شاکی‌ میشدن و میخواستن به هم فحش بدن

میگفتن : آدم ، اهلی ، انسان…

با تو هستم یکم حیوون باش…!

.

.

.

پسر: کجایی عزیز دلم؟

دختر: واااای همین الان رسیدم دارم از خستگی مــیمــیرم،

میرم بخوابم کم کم… تو چیکار میکنی عزیزم؟

پسر: من توی مهمونی ام، پشت سرت ایستادم!

.

.

.

پیش از آن که با استاد مــَچ شوی /  لحظه ی امتحان دادنت ناگزیر می شود!

آی سرکوفت و ضد حال همیشگی /  ناگهان چقدر زود آخر ترم می شود!

.

.

.

رفتم دم مغازه به فروشنده می گم قرص پشه داری؟

می گه واسه کشتنش می خوای؟

پـَـ نه پَــ، برای سردردش می خوام!
.
.
.
زن به محض ورود شوهرش به طرف او رفت و گفت: عزیزم نمیدونی واسه جشن تولدت چی خریدم!!!
مرد تشکر کرد و گفت: حالا بگو ببینم چی خریدی؟
زن گفت : صبر کن برم بپوشم و بیام!!!!!
.
.
.
سوال امتحانی غضنفر: اصغر ۳ کیلو گوجه میخره کیلویی ۵۰۰ تومان!!!
الان اصغر چند سالشه؟
.
.
.
دو شکارچی با هم صحبت می کردند!
اولی پرسید: اگر خرسی به تو حمله کند، چه می کنی؟
دومی: با تفنگ شکارش می کنم.
اولی: اگر تفنگ نداشته باشی چه؟
دومی: می روم بالای درخت.
اولی: اگر آنجا درخت نباشد چی؟
دومی: خب، پشت یک صخره پنهان می شوم.
اولی: اگر صخره نبود چه؟
دومی: توی گودالی دراز می کشم.
اولی: اگر گودال هم نبود؟
در این موقع شکارچی دوم عصبانی شد و گفت: داداش بگو ببینم، تو طرفدار منی یا خرسه؟؟؟
.
.
.
بعضی ها خرشون از پل گذشته.
بعضی ها خرشون داره از پل می گذره.
بعضی ها دارن خرشونو راضی می کنن که بره رو پل!
بعضی ها هم اصلا خر ندارن.
بعضی ها هم خر دارن ولی نمی دونن پل کدوم طرفیه!
.
.
.
سلامتی‌ اونایی که تا میان دخالت کنن همه بهشون میگن تو یکی‌ دیگه خفه شو!
.
.
.

اگه میخواین از یه موزیک متنفر بشید ، اون آهنگ رو بزارین آلارم از خواب بیدار شدنتون
.
.
.
و خداوند زمین و آسمان را آفرید و ساخت بقیه ی چیزا رو به چین واگذار کرد!!!
.
.
.
وقتی خانومی بهت گفت: چی؟
به این معنا نیست که گفته شما را نشنیده. او در واقع به شما فرصت داده که گفته خود را تغییر دهید!
.
.
.
دقت کرین شبای عروسی تا دهنت پر میشه دوربین میاد روت؟ گفتم هواست باشه!
.
.
.
یارو خیلی گشنه ش بود از پشت شیشه رستوران نگاه میکنه میبینه یکی داره کباب میخوره!
با انگشت میزنه به شیشه! یارو میگه: چته؟
میگه: پیاز هم بخور!
.
.
.
یه ضرب المثل چینی میگه:
اگه از دوران مجردی لذت نمی بری، ازدواج کن!
اون وقت حتما از فکر کردن به دوران مجردیت لذت می بری!
.
.
.
هیچ چیز بدتر از اون لحظه نیست که وسط بحث متوجه میشی که حق با طرفت هست و تو رسما داری زر میزنی!
.
.
.
هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز
فردا یه عالمه کار داری، قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالتم راحت باشه
.
.
.
یکی از مشکلات من در درس علوم اول دبستان این بود که فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه، حس بینایی مربوط به بینی!
.
.
.
غضنفر میره خواستگاری خانواده دختره میگن: خوب آقا چی‌کاره باشن؟
غضنفر میگه بنده قاضی‌ام. می‌پرسن تو کدوم شعبه قضاوت می‌کنی؟
میگه همینجا تو شعبه پرسی قاز!!!
.
.
.
به بابام میگم تیغ اصلاح داری؟ میگه نه برو بیرون بخر. نون هم بخر.
یه سر برو تا اون داروخانه شبانه روزی یه قرص معده بخر. میوه هم بگیر که عصر مهمون داریم.
گفتم نه احساس میکنم ته ریش بهم میاد!!!
.
.
.
یه دوست نداریم وقتی اعصابمون داغونه سرمونو بذاریم رو شونش گریه کنیم، بعد که پرسید چی شده عزیزم؟ بگیم خفه شو به تو ربطی نداره!!!
.
.
.

پسر آقای خسیس به باباش میگه امروز به جای سوار شدن، دنبال اتوبوس دویدم و ۲۵ تومان کاسب شدم!
آقای خسیس میزنه تو گوشش و میگه: اگه دنبال سواری می دویدی بیشتر تو جیبت می موند!
.
.
.
باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم/بابا توپمون افتاده توی باغ!
.
.
.
یکی از استفاده‌های اصلی موبایل استفاده از نور ال سی دیش برای طی مسیر اتاق تا یخچال بدون خوردن به در و دیواره!
.
.
.
طرف پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره !
تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش!
.
.
.
فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی‌ کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه!!!
.
.
.
هیچ لذتی بالاتر از این نیس که یه تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه و آدم بتونه ۲تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه
خدایا این لذتارو از ما نگیر!!!
.
.
.
امروز به این نتیجه رسیدم که هر وقت میرم کارواش، همه پرنده ها اسهال میگیرن!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:36  توسط حمیدرضا | 
اس ام اس

love

اس ام اس های جدید عاشقانه در فروردین ۱۳۹۲

“منی” که کنارش “تو” نباشی ، “تومنی” نمی ارزد . . .

.

.

.

من

تو

او

ما

حتی بین ضمایر هم او بین ما فاصله انداخته !

 

.

.

.

اس ام اس عاشقانه جدید

قلبم راعصب کشى کردم!

دیگرن ازسردى نگاهى میلرزد ن ازگرمى آغوشى میتپد . . .

.

.

.

مرا که هیچ مقصدی به نامم…و هیچ چشمی در انتظارم نیست را ببخشید

که با بودنم ترافیک کرده ام . . .

.

.

.

قدیم ندیما گفتن : برای کسی بمیر که برات تب کنه !

قدیمیا چه پر توقع بودن !

من برات میمیرم ، خدا نکنه تو تب کنی

.

.

.

متن عاشقانه جدید ۹۲

بزرگترین روانشناسان دنیایند

دو چشمت !!

این قدر که

امیدوارم می کنند

به زندگی . . .

.

.

.

جان فدای آن که یادم میکند / یاد او هر روزه شادم میکند

مهربانی های او شیرین شکر / با مرامش کیش و ماتم میکند . . .

.

.

.

sms عاشقانه ۹۲

اغلب فکر میکنیم اینکه یاد کسی هستیم

و با خاطره ی کسی زندگی می کنیم ، منتی است بر گردن او

غافل از اینکه اگر یاد کسی هستیم

این هنر اوست ، نه هنر ما . . .

.

.

.

دوبیتی عاشقانه زیبا

سلام به اون عزیزی که ، فاصله ها باهاش دارم

تو دفتر خاطره هام ، خاطره ها باهاش دارم

آرزوی دیدن اون ، صورت زیباشو دارم

آخر حرفمم اینه هرجا باشه دوسش دارم

.

.

.

یه “دوستت دارم”هایی هم هست …میدونی دروغه ها …

ولی قلبت واسه باورش به عقلت التماس میکنه …!

.

.

.

گره بزن

ازین گره های کور

که بختِ مرا به روزهای شومِ بی تقویم می بندند،

من این نحسیِ بی تو را

کجا دَر کنم؟

.

.

.

جدیدترین اس ام اس های عاشقانه

پیله کرده ام به تو !

نمی دانی پروانه شدن در آغوشت چه عالمی دارد !

.

.

.

اون نگاهی که گوشه اش یه قطره اشک برق میزنه

به اندازه ی تموم حرفای دنیا سنگینه . . .

.

.

.

نـــــــوروز یعنی

روز از نو

نبودن هایت از نو . . .

.

.

.

شعبده نیست

اصلن دست من نیست

چال که می افتد گونه اَت

بوسه

خودش بروز می کند . . .

.

.

.

بیگانه شدی دوست

حرفی و حدیثی و کلامی بفرست

ما را نه در این غمکده عمری باقیست

تا خرده نفس هست پیامی بفرست . . .

.

.

.

.

اس جدید عاشقانه

کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم

یه مشت خاک ناچیز ، افتاده زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم . . .

.

.

.

سخت است

فراموش کردن کسی

که با او

همه چیز و همه کس را

فراموش می کردم !

.

.

.

گاه گاهی یادم کن نترس تنهاییم واگیردارنیست . . .

.

.

.

به سلامتی تنهایم

که هروقت بهش خیانت کردم

بازم اومد سراغم . . .

.

.

.

آنلاین که میشوی

انگشتانم

به لکنت می افتند . . .

.

.

.

متن های عاشقانه جدید

همه ماهر شده اند

یک نفر هزاران نفر را با هم دوست دارد !

اما من …

ناشیانه

به یک نفر دل میبندم

هزاران بار

.

.

.

گفت به درد هم نمیخوریم

امااوهرگزنفهمید من اورابرای دردهایم نمیخواستم  . . .

.

.

.

بی شک

کپی رایت را

خدا رعایت کرد

وقتی

تو را

بی همتا آفرید . . .

.

.

.

هیچ کجا هم جاییست !

همانجاییست که بی تو میشود بود . . .

.

.

.

پیامک های عاشقانه جدید و زیبا

چه فرقی می کند

آن سوی دنیا باشم یا فقط چند کوچه آن طرف تر…؟!

پای عشق که در میان باشد

دلتنگی دمار آدم را در می آورد

.

.

.

باور کن خیلی حرف است

وفادار دست هایی باشی

که یکبار هم لمسشان نکرده ای

.

.

.

تا می رود خشک شود عرق قلبم

دوباره نامی از تو

وبازهم تب می کند قلبم . . .

.

.

.

خنده دار است ، نه ؟ !

که تو هی مرا دور بزنی

و من دلم را خوش کنم

که در محاصره ی تو هستم. . .

.

.

.

پــــلاک

کوچـــه ، حـــتــــی آدرس

خانـــــه ام را عـــــوض کــرده ام

چه فایــــده ،

یــــاد تــــــــــــــو

در پــــرت تــــرین خیـــابـــان های

این شـــهــــر هـــم مـــــرا به راحــتــی

پـــیــــدا می کـــنـــد….

.

.

.

به گمانم یادت پنجره احساسم را میکوبد،

چرا که در دلم هوای دلتنگی بپاست

.

.

.

یادت پرچم صلحیست میان شورش این همه فکر . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 15:18  توسط حمیدرضا | 

www.fun.downloadaneh.com | عاشقانه ترین اس ام اس ها

عشق یعنی جسم و جانم مال تو / عشق یعنی پرسش از احوال تو

عشق یعنی از خودم من خسته ام / عشق من ، به تو دل بسته ام . . .

 

.

.

.

فیزیک بعدترها ثابت می کند

در روزهای بارانی

جای خالی آدم ها بزرگتر می شود . . .

.

.

.

کاش یه روزی «ویکی لیکس» افشا کنه که چقدر دوستت داشتم و بهت نگفتم !

.

.

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه دنیا بشوی

من و تو مثل دوتا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم کاش تو دریا بشوی . . .

.

.

.

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت . . .

.

.

.

اینجا آسمان صاف تا قسمتی رومانتیک، همراه با غبار دوستی است

توده ای سلام به سمت شما در حرکت است

و احتمال ریزش بوسه دور از انتظار نیست !

.

.

.

برمستی من حد سزاوار زدند

با شک و یقین تهمت بسیار زدند

حلاج شدم ولی به کفرم سوگند

دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند . . .

.

.

.

گاه نمیدانم چه پیامی را بهانه کنم تا از حال آنکه روحم با اوست آگاه شوم

این بار که دلتنگی را بهانه کردم ،فردا را چه کنم ؟

.

.

.

من آن مجنون تنهای غریبم

که از سهم دودستت بی نصیبم

به دل گفتم که روزی خواهی امد

ولی دل میداند اورا می فریبم . . .

.

.

.

پای من خسته از این رفتن بود

قصه ام قصه دل کندن بود

دل که دادم به یارم دیدم

راهش افسوس جدا از من بود . . .

.

.

.

عاشقتم :

یک کلمه است با دنیایی‌ از مسئولیت،

گفتنش هنر نیست،

مسئولیت پذیریش هنراست  . . .

.

.

.

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها، ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند

دوست دارم این لبخند های بیگاه… و آن بعضی ها را…

.

.

.

دلم در حلقه غمها نشسته /  زبانم بسته و سازم شکسته

وجودم پر ز شعر عاشقانست  / تورا می خواهم و این ها بهانست . . .

.

.

.

دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم/هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم

آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب/تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم . . .

.

.

.

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت :

” او یقینا پی معشوق خودش می اید “

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :

” مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد “

عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . . .

.

.

.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است

.

.

.

میخواهمت چنانکه شب خواب را / می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت / چنانکه التهاب بیابان سراب را . . .

.

.

.

دستم بـه سمـت ِ تلفُـن مـیرود و

بـاز می‌گـردد

چـون کودکـی که به او گفته‌اند

شیرینـی روی میـز

“مــال ِ مهمان‌هـاست”

.

.

.

دل نزد تو است اگرچه دوری ز برم / جویای توام اگر نپرسی خبرم

خالی نشود خیالت از چشم ترم / در قلب منی اگرچه جای دگرم . . .

.

.

.

غم ساخت کار دل، ز نوا می توان شناخت / ظرف شکسته را، ز صدا می توان شناخت

.

.

.

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

بااشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم . . .

.

.

.

خیره است چشم خانه به چشمان مات من

خالی است بیصدا و سکوتت حیات من

حق السکوت میطلبد از لبان تو

چشمان لا ابالی و لبهای لات من !

.

.

.

یارم از من بی سببب رنجیدورفت/گریه را دید و برمن خندید و رفت

وقت رفتن دیگر از ماندن نگفت/قصه ناگفته هارا نشنید و رفت

تشنه بودم همچو دشتی پر عطش/مثل باران بر تنم بارید و رفت

گل فراوان بود از باغ من/غنچه ای نشکفته را برچید و رفت . . .

.

.

.

آن عشق که دیده گریه و آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دل من

جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو . . .

.

.

.

سلامتیه حرفایی که نه میشه اس ام اس کرد

نه تو چت تایپ کرد

نه میشه پای تلفن گفت

حرفایی که فقط مال وقتیه

که تو رو در آغوش دارم  . . .

.

.

.

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست

پس به وسعت تمام ناگفته ها دوستت دارم . . .

.

.

.

پیوسته دلم دم به هوای تو زند / جان در تن من نفس برای تو زند

گر بر سر خاک من گیاهی روید /  هر برگی از آن بوی وفای تو زند . . .

.

.

.

عشق ،یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم

زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم

آنقَدَر صبر که شاید علفی سبز شود

پای هم پیر شویم و متوفّی بشویم !

.

.

.

برای تو، من یک اشتباه بزرگ در زندگیت بودم!

برای من، تو همیشه بزرگترین افتخار زندگیمی !

.

.

.

کار سختی ستْ دوست نداشتنِ تو

باید برای خودم

کار دیگری دست و پا کنم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:46  توسط حمیدرضا | 

لطفا هرگز عاشق نشوید که مثل من بشید!

دوستان عزیز از من که حاضر نبودم با دختری واسه وقت گذرونی دوست شه بشنوید.

من از او دوستی با یه دختر تصمیم ازدواج باهاشو داشتم که نامردی کرد در حقم رفتم خدمت خیانت کرد به من.

تصمیم دارم از این به بعد بایی سرتمام دخترا بیارم که جرات نداشته باشن برن خونشون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 0:3  توسط حمیدرضا | 

شروع ترم
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از امتحان میان ترم
قبل از امتحان میان ترم
در طول امتحان میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
شش روز قبل از پایان ترم
شش روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
شب قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان
بعد از امتحان
یا
بعد از امتحان
—————————–
شعری را هم که در ادامه مطلب آمده است بخوانید، خالی از لطف نیست!

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ زدن بیهوده است
خوب می دانم دانشم بیهوده است
اوستاد از من پرسید
چقدر نمره زمن می خواهی
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها می گیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم
كه خروس می كشد خمیازه
مرغ و ماهی خواب است
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود
درس بی كرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می كردیم
كلاس چقدر زیبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل یک بازی بود
كم كمک دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محیط خشن آموزش
و به دانشكده علم سرایت كردم
رفتم از پله كامپیوتر بالا
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
در به در می گشت
یک نمره قبولی می خواست
من كسی را دیدم
از دیدن یک نمره ده
دم دانشگاه پشتک می زد
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بكنند
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد
من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
سایت و رایانه آن مال من است
تریا، نقلیه و دانشكده از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی می میریم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم
نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود
كار ما نیست شناسایی مسئول غذا
كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ
پی اصلاح خطاها برویم
.
.
.
اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی كه مرا كرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست
من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
((چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید))
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند كه من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
كار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
كار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!
كار ما شاید این است
كه مدرک در دست
فرم بی‌گاری هر شركت بی‌پیكر را
پر بكنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 20:42  توسط حمیدرضا | 

پسرا شبیه سوسکن!!!چرا؟؟؟

میگم خدمتتون

1.دقت کردین بعضی سوووسکااا گیر میدن بهت هرچی با دمپایی میزنی تو سرشون بیشتر میان طرفت!!!!

2.دیدین  سوسک ها چقدر سگ جونن لهشون میکنی ولی هنوز شاخکاشونو تکون میدن

خووووووووب تا اینجا فک کنم منظورمو گرفته باشین!!!!

خوب میریم سراغ بقیه ی شباهت ها

3.مدل مووووووووو های پسرااااااا (با وجود تنها 2 تار مو!!! همونو با کلی چسب و تافت و ... سیخ می کنن)

4.سوووسک موجود چندشیه (مثل پسر ها که خیلی چندشن)

5.سوسکااا رو هیچکی دوست نداره (البته من به استثنا ها کاری ندارم کلی گفتم)دقیقا مثه پسر هاااااااا

6.سوسک تنها حشره ایه که خوشگلش پیدا نمیشه!!! مثل پسر که نسل خوشگلاش منقرض شده!!!

7.میگن سوسکااا خیلی پیچیدن و محققا هنوز از زندگیشون سر در نیاوردن درست مثل پسر جماعت که هیچ وقت نمیفهمی پشته ای قیافه یه زشتش  چیه!!!!بس که

موزیییییییییی ان

خوب فک کنم به اندازه ی کافی دلیل اوردم واسه اینکه شما دختران محترم شباهت زیااااااااااد بین این دو موجودو بفهمین

پس الان میشه  به یه نکته اشاره کرد

واسه من سواله

که چرا دخترا با دیدن سوسک جیییییییغ میزنن و در میرن

ولی با دیدن یه پسر.....

نه واقعا خیلی واسم جالبه !!!!؟؟؟؟

یه سوال دیگه

چرا پسر ها با وجود این همه شباهت سوسک های بیچاررو میکشن (خیلی راحت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:55  توسط حمیدرضا | 
سلام....!!!دخترا همه به صف...!

به احترام من...بلند شید...بزرگتون اومده(از لحاظ عقلی!)

...بلند شین..اما سلام خدمت پسرای گل...!

یه چیزو بگم...من به دلایلی ممکنه..دیر به دیر بیام...یه وقت فکر نکنید...من کم میارم!

پرستو(کفتر):
تو خیلی ابراز تاسف برای من نکن...کفتر!

راست میگی...دخترای ایرانی خیلی سگ اخلاق تر و خیلی احمق تر و خیلی وحشی تر از این حرفان....!تا اخر مطلب...بخون به احمق بودن دخترای ایرانی پی می بری!

بببین....کفتر خان...مواظب باش دست کفتر بازا به تو نرسه..!

در ضمن...شما دخترا مثل گاوید...به ۲ دلیل بسیار مهم:

۱-شیر میدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲-مغزتون هم در اون حدوداست!!!!!!شایدم خیلی خیلی کم تر!!!!

 

مریم:

کودن جان...مسی بازکن پسره..

بنابراین خود منم که اسممو تو این وب گذاشتم مسی پسرم!

یه خورده مغز بی فکرتو راه بندازی....۳ سوت میفهمی!!کفتر هم فهمید!!!!تو نفهمیدی؟؟

خاک تو سرت!!!!

شما در مورد علم زیاد حرف نزن...دانشمندا نسلشون منقرض میشه....

اگه بفهمن توی ابله علم رو میشناسی!!!

(زرشک!!!عمرن...!فقط اسمشو یکی دوبار از یکی شنیدی!!)

فقط همین مونده تو از علم بگی!!!!

بهاره:
زر زیاد میزنی....یه خورده رو حرفات فکر کن...خیلی چرت زیاد میگی..!

اخه...ضعیفه تو زور داری...حال پسرا رو بگیری؟؟؟؟!!!!!!

بابک جان:

دمت گرم...حاجی...نوکرتم..رفیق!منم حال گیر حرفه ای!!!!!!

سارا احمق:

شما هم مثل مریمی!!میتونی پاسخی که به اون دادمو بخونی!!!

شما دخترا کودنید...و چون خیلی به ندرت فوتبال میبینید..

(اونم حالیتون نمیشه...و نمی دونید توپه دقیقا چه کاربردی داره!)...نمی فهمید... که مسی بازیکنه...بارساست..

جوابی که به مریم کودن دادم..رو میتونی بخونی...واسه توی کودن وقت ندارم....

مگه از قبل رزرو کرده بودی؟؟!!!!!

علی جان:

دمت گرم....خب گفتی در مورد سوسک کس!!!!مر۳۰!!

 

 مهرشاد جان:

ببین...ریحانه لجش گرفته...خب طبیعیه هر کاری انجام بده..!!!!!!!!!!

 

 ///////////////////////////////////////////////////////////////

عکس سوتی های دخترای خل و دیوانه!!:

عکس سوتی دختر ایرانی:

خب...معلوم شد...این موجودات ابله چقدر تنبل و خنگ هستند...

اخه اینا رو چه به رانندگی؟؟؟!!

این همه کار براشون:کهنه ی بچه شستن/اشپزی/مخ زدن یه پسر ساده لوح.. و....!!

حالا بفیه ی دخترای ابله و دیوانه ی جهان:

یه خورده اون وریتره دکمش!!!!

گفتم که...تنبل هستند...این موجودات بی مغز!

(با همه فرق میکنه.....و بسیا خودخواه!)

اینا رو نیگا!!!!جو گیر شدن!!!!

خب....دوستان فعلا!!!دخترا میتونن با اجازه ی بقیه ی پسرا بشینن...

من که اجازه بهتون دادم!!

دخترا که ارزش خداحافظی ندارن!!!

پس پسرای باهوش و مبارز و برنده ......بای!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:54  توسط حمیدرضا | 
1- هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت بری

 خواستگاری.کافیه فقط یه “بله” کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و

کرشمه.

 ۲-به سادگی آب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم

 بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن

نیست!!)

 

 3- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در

 یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای کبری جونو بفهمه.

 

 4- خوب می تونی نقش بازی کنی.

 

 5- آنقدر زود همه چی رو می گیری که شش سال زودتر از اقایون به

 تکلیف می رسی.

 6-بزرگترین پوئن:خیالت از بابت سربازی راحته!صد سال سیاهم که

 دانشگاه قبول نشی ککتم نمی گزه.

 7-تو اماکن عمومی با خیال راحت می تونی جیغ و داد راه بندازی چون

 به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و احیانا خدایی

 نکرده دستشو بلند کنه؟!!

 8-در تاریخ جهان به زیرکی معروفی.

 9-می تونی هزار بار هم فیلم رومئو و ژولیت رو ببینی و باز گریه کنی.

 

 10- و مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه کردنت خجالت نمی کشی.

 

 11- یه چیز باحال:هم دامن می پوشی و هم شلوار!

 

 12- بهشتم که زیر پای امثال شماست.

 

 13- فقط تویی که می دونی بوی خاک بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه.

 

 14- از قدیم گفتن:پشت هر مرد موفقی زنی باذکاوت بوده.

 

 15- هیچ کی نمی دونه دقیقا تو فکرت چی می گذره؟فروید، پدر

 روانشناسی جهان گفته:بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ داده نشده

 و من هم هرگز پاسخ ان را نیافته ام این است که یک زن چه می

 خواهد؟

 16- چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ جهان به خاطر عشق شدید مردها

 به جنس تو بوده.

 17- نماد الهه عشق، زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به

شکل زنه.

 18- یادت باشه که خداوند، تمام جهان رو به خاطر برکت وجود یک زن

 افرید.(خانم فاطمه زهرا)

 19- با اینکه از مردا ضعیف تری ولی لازم نیست صدتا کلاس کاراته و

 تکواندو و از این جور چیزا بری…به یه چنگ و گیس کشی بسنده می

کنی.

 20- هزار جور مدل خنده ،داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل بقیه میدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:51  توسط حمیدرضا | 
 

دوتا مرد درحال حرف زدن با هم
مرد اولي : امان از دست اين زنها ! زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !
دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !

 

#########################

 

طرح تعويض زنان فرسوده:
شاه نسا، ماه نسا، گل نسا تحويل دهيد
آرميتا، پارميدا، آناهيتا تحويل بگيريد
.
.
.

 

#########################

 

يه ضرب المثل آموزنده هست كه ميگه :
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:48  توسط حمیدرضا | 

۱٫ تو خیابون خیلی با احترام از یه پسر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید

۲٫ پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه پسر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق

۳٫توی اتوبان جلوی ماشین یه اقا پسر با سرعت ۵۰ کیلومتر حرکت کنید


۴٫توی جمع پسرای فامیل وقتی همشون دارن فوتبال پرسپولیس استقلال رو می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید

۵٫توی یه رستوران که چند تا پسر هم نشستن سوپ روی با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید

۶٫توی یه بوتیک که فروشندش پسره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید

۷٫توی جشن تولد یکی از پسرا فامیل تا اومد شمع ها فوت کنه همه رو خاموش کنید

۸٫اگه یه پسر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود

۹٫اشتباهات لغوی پسرا رو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید

۱۰٫تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه پسرا شاخ بذاریید

۱۱٫ عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف پسر مورد نظرتون

۱۲٫روزهای بارونی تا یه پسر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکن

۱۳٫اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای اقا پسر مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید

۱۴٫تو دانشگاه از پسر مورد نظر یه جزو ۱۰۰۰ صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید

۱۵٫چاق بودن و بی ریخت بودنه پسر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید

۱۶٫به پسری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده

۱۷٫ شیشه نوشابه پسر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش سرش رو باز کنه

۱۸٫ زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه پسر با صدای بلند بزنید زیر خنده

۱۹٫ از یه پسر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه
۲۰٫ توی ساندویچی موقعی که چند تا پسر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید

۲۱٫ توی یه جمع که چند تا پسر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید

۲۲٫ تو خیابون به یه قسمت از لباس یا صورت یه پسر خیره بشید وبزنید زیر خنده ((نمی دونید پسره چه حالی میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:47  توسط حمیدرضا | 

چطور یه رابطه خراب میشه؟

Both Friends Will Think The Other Is Busy

هر دو فکر میکنند طرف مقابلشون گرفتاره

 

And Will Not Contact

Thinking It May Be Disturbing

 و تماس نمیگیرن چون فکر میکنن نباید مزاحم بشن

 

As Time Passes 

وقتی زمان گذشت

 

Both Will Think Let The OTher Contact 

هردو فکر میکنند بذار طرف مقابل تماس بگیره

 

After That each Will Think Why I Should Contact First ?

بعدش هرکدوم فکر میکنند که چرا من اول تماس بگیرم؟

 

Here Your Love Will Be Converted To Hate 

اینجاست آغاز تبدیل عشقشون به نفرت

 

Finally Without Contact The Memory Becomes Weak

نهایتا بدون هیچ تماسی از یاد هم غافل میشن

 

They Forget Each Other.

وهمدیگر و فراموش میکنن

 

So Keep In Touch With All And Pass This TO All Your Friends...

پس تماستون رو با هم حفظ کنید و این داستان و برای همه بفرستید

.

I Don`t Want To One Of This Kind.

نمیخوام شما یکی از این دو نفر باشید

 

 

عزیزم

عزيزم


 ميدوني چه قدر دلم برات تنگ شده؟


حرفاي من اينجاست توی سينم


جايي که هر لحظه دنبالت ميگرده


منتظره تا برگردي


خودتم نميدوني چه قدر دلم برات تنگ شده


دلم ميخواد اين دلتنگيا و دوري زودتر تموم شه


هروقت بهت ميگم بي تابتم زودتر برگرد


ميگي تموم ميشه عزيزم يه ذره ديگه مونده


نميدونم اين يه ذره چرا اينقدر طول ميکشه


احساس ميکنم توو اين دوريا پيرکرده


خسته ام


خيلي خسته


حتي وقتي ميايي بازم دلم برات تنگه


چون ميدونم ميخوايي زود بري


نميدونم چرا سهم مني که عاشقتم چرا اينقدر از کنار تو بودن کمه


تمام لحظاتي که کنار تو هستم دلم ميخواد توو آغوشت گريه کنم


اما تو نميذاري گريه کنم


اما وقتي ميري گريه هام شروع ميشه


ميدونم بايد دوباره روزاي زيادي رو دور از تو سپري کنم


نازنينم چرا اينقد ازم دوري


قلب من خسته اس....
خيلي خسته.....

بی تو خیلی تنهام

وقتی من از تو بی خبر میمونم میمیرم
وقتی به یادت تا سحر میخونم میمیرم
بدون تو دنیا برام زندونه میمیرم
یه روز کنج این زندونه ویرونه میمیرم
میمیرم میمیرم
من بی تو میمیرم میمیرم
هر جا میرم چشمای تو پیش رومه
روی تو چون آینه ای پیش رومه
میپیجه تو خاطر من عطر خوبت
با تو بودن تا به ابد آرزومه
به تو محتاجم من
ای هوای تازه
نفس من با تو
زندگی میسازه
بی تو میمیرم
تو منو دعرت کن به شهر چشمات
تو منو مهمون ستاره ها کن
تو منو مهمون ستاره ها کن
تو منو دعرت کن به روشنیها
از تموم غمها دلو رها کن
از تموم غمها دلو رها کن
هر جا میرم چشمای تو پیش رومه
با تو بودن تا به ابد آرزومه
به تو محتاجم من
ای هوای تازه
نفس من با تو
زندگی میسازه
بی تو میمیرم
تو منو دعرت کن به شهر چشمات
تو منو مهمون ستاره ها کن
تو منو مهمون ستاره ها کن
تو منو دعرت کن به روشنیها
از تموم غمها دلو رها کن
از تموم غمها دلو رها کن
هر جا میرم چشمای تو پیش رومه
با تو بودن تا به ابد آرزومه
به تو محتاجم من
ای هوای تازه
نفس من با تو
زندگی میسازه
بی تو میمیرم
بی تو میمیرم

 

نبود تو

امشب کسی به  سیب دلم  ناخنک زده  است!
بر زخمهای کهنه قلبم نمک زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!

هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!

دوباره فکرکن

 تنها با چشم دل است که مي توان به درستي ديد

 زيرا هميشه آن چيز که اصل است

 با چشم ناديدني است

در تراس نشسته بودم ..گذشته ام را مرور مي کردم و

 افرادي که در زندگي ام وجود دارند ..

و خيلي چيز ها برايم روشن شد

به آرامش عجيب دست يافتم آرامشي اعجاب انگيز

نا اميدي .نکوهش و پيش داوري و ترس و شرمندگي را رها کردم

..از لابلاي چرخه بي پايان کنجکاوي

 در باره ي اين که ديگران درباره ي من چه فکر مي کنند..

و چرا احساس من را درک نمي کردند ..

و براي اين که چگونه مي توانم خود واقعي ام را نشان بدهم

 ..راهي پيدا کردم راهي براي آزاد بودن از نگراني هايم

لازم نبود انساني دگر شوم

کافي بود پي ببرم که بايد همان که هستم باشم

..و ..همان گونه بمانم

و بگذارم ديگران هم همان گونه که هستند باشند ..

من دايره هاي روحم را کشف کردم
5دايره دور روحم کشيدم

و خودم را مرکز اين دايره ها قرار دادم

مگر نمي خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟

پس مرکز آن دايره ها خودم بودم

در دايره اول نام افردي را نوشتم که حال و هواي خوبي به من ميدهند

و در دايره  پنجم  که دورترين دايره به مرکز بود

نام کساني که

 از دنياي من فاصله دارند و بيش ترين کشمکش را با آن ها دارم

همه ي ما دلمون مي خواد

که احساسي خوب در مورد خودمون داشته باشيم

 و گاهي اوقات نداريم

گاهي حال و هواي ما در مورد خودمان به تاثيري که ديگران روي

 ما مي گذارند بستگي دارد

اونا يي که در دايره آخر هستند سعي مي کنند

اعتماد به نفس ما رو از بين ببرن

نمي تواني کسي رو مجبور کني که دوستت داشته باشد

گاهي حضور در کنار افراد نا مناسب باعث مي شود

 حتي در مقايسه با تنهايي خودت بيشتر احساس تنهايي کني

در چنين وضعيتي تلاش براي ايجاد تغيير و تحول

ممکن است باعث  شود راهت را گم کني

 يا شايد باعث شود وجودت که تو را  ((تو )) مي کند از دست بدهي

گاه سال ها طول مي کشد تا ياد بگيري چگونه از خودت مراقبت کني

به همين دليل بسيار مهم است

 افرادي را در اطراف خودت داشته باشي که دوستت بدارند

 حتي گاهي بيش تر از آن چه که

 خودت ميتواني خودت را دوست داشته باشي

در مواجه با افراد از خودت بپرس

اين فرد چه حسي در من ايجاد مي کند ..

در کنار او مي توانم خودم باشم؟

بااو مي توانم رو راست باشم؟

ميتوانم به او هر چه مي خواهم بگويم؟

در کنار او احساس راحتي ميکنم؟

وقتي او وارد اتاق مي شود چه حسي به من دست مي دهد؟

و وقتي مي رود چه حالي مي شوم ؟

وقتي با او هستم احساسات واقعي ام را پنهان مي کنم يا با او رو راستم؟

آيا او باعث مي شود احساس حقارت کنم يا اين که به خودم ببالم؟

فلسفه وجود اون 5 دايره اي که گفتم شناخت است ..نه پيش داوري

پس با خودت رو راست باش

با افرادي که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن

خودت را مقيد نکن که چون به صرف اين که با کسي در سر کار هر

 روز اوقاتي را مي گذراني

 بايد او را در دايره اول و نزديک به خودت جاي دهي

در دايره اول افرادي را بگذار که از صميم جان به آنها اعتماد داري .

حتي اگر هر روز آنها را نمي بيني

ولي وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندي در تو مي شود

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هايم به چه کسي مي توانم اعتماد کنم

آنها همان کساني هستند که در دايره اول جاي دارند

با اين افراد قدرتمندي .......

ارزش ها ي مشترک با آنها داري .

دوستاني خارق العاده

دايره دوم جاي کساني هست که به رشد معنوي تو کمک مي کنند

مربيان ..آموزگاران

و شايد هم افرادي که براي تنها وقت گذراني خوبند .

بيرون رفتن و خنديدن

چيزي به تو اضافه نمي کنند .

.ولي در عين حال هم باعث نمي شوند

که حس بدي نسبت به خودت داشته باشي

دايره سوم همکارانت و اقوامت  هستند

و شايد هم آدمهاي خنثي کساني که نقش بسيار کوچکي

 در چند ساعت از زندگي تو ايفا مي کنند

و تاثير آن ها نيز تنها همان چند ساعتي هست که با آنها هستي

هيچ زماني در غير ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نميکني

به راحتي مي شود با فرد ديگري جايگزين شوند

افراد اين دايره در محدوده کار و وظايف شان  با تو هستند و لاغير

دايره چهارم  سر آغاز عزم راسخ توست

آنها کساني هستند که در کار تو اخلال ايجاد مي کنند

افراد اين جا لزوما با خود واقعي تو مرتبط نيستد

حتي ممکن است رييس اداره اي باشد که دو را دور با آن در ارتباطي

افراد اين دايره در زندگي اجتماعي و حرفه ات مهم هستند ..

در کنار آنها نمي تواني راحت باشي

و وقتي آن ها را مي بيني آشفته و پريشان مي شوي

دايره آخر جاي دورترين افراد است

جاي آدم هايي است که به تو لطمه زده اند ..تحقيرت کرده اند

کساني که هيشه به تو انرژي منفي مي دهند و

 احساسات زجر آوري را با آنها تجربه ميکني .

خوب اکنون که جايگاه هر کس را تعيين کردي

اجازه نده کساني که در دايره هاي آخر جاي دارند

 مستقيما روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسي اولويت زندگي تو باشه

وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني...

يک رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن.

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن

چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،

و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.

وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.


وقتي دائم ميگي وقت ندارم،

هيچوقت زمان پيدا نمي کني.

وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي،

اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.

وقتي صبح از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.

برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،

 يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال کنيم.

انتخاب  با خودته...

ما کسايي که به فکرمون هستن رو  نگران مي کنيم... به گريه مي اندازيم.

و گريه مي کنيم براي کسايي که حتي لحظه اي به فکر ما  نيستن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.

اگه اين رو بفهمي،

هيچوقت براي تغيير دير نيست

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه
 اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه
 اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIRanGroups

سخنانی از جنس دل

سلام ،نمیدانم از کجا شروع کنم میدونم این چند روز بهار زندگیت شده بود زمستانی سخت و بی روح

، تو رو در چنگال گرفته ومیفشرد تا امیدت را نا امید کند.ولی اینو بدون نگرانی هرگز از غصه فردا

چیزی نمیکاهد،بلکه فقط شادی امروز را از بین میبرد،پس زندگی کن و سختی رو با صبرت نرم ورام کن ،چون تو میتونی سرنوشتت ر ا خود شماره بزنی.یادت باشد برای خود زندگی کن به دیگران زندگی ببخش ،همنطور که به من بخشیدی بدون چشم داشتی ونیازی،بدون خالقت انچه را که لیاقتش را داری به تو

میدهد ،نه انچه را لازم داری ،شمشیر امید را در دست بگیریم باگره های متصل به هم چون باهم

 امید های زیادی را بیدار خواهیم کردو به پیش راندپس مجنگیم با این دنیا وهیولا های تاریکی

 را به خواب ابدی خواه یم برد.جوجو

ای عشق اول و آخر من عاشقانه دوستت دارم

در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
-------------------------------------------------------

 از بچگي به من آموختند که همه را دوست بدار؛ حال که بزرگ شده ام و کسي را دوست ميدارم، مـــــيـــــــــــــگـــــويــنــد: فراموشش کن ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:26  توسط حمیدرضا | 
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و...
سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری.
یادمان باشد که در آخرت باید جوابگوی رفتار - کردار و گفتارمان باشیم

 
داستان شماره-30 -نصيحت زاهد

 

گرمی هوای تابستان شدت كرفته بود . آفتاب بر مدينه و باغها و مزارع‏ اطراف مدينه به شدت می‏تابيد ، در اين حال مردی به نام محمد بن منكدر كه‏ خود را از زهاد و عباد و تارك دنيا می‏دانست - تصادفا به نواحی بيرون‏ مدينه آمد ، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامی افتاد كه معلوم بود در اين وقت ، برای سركشی و رسيدگی به مزارع خود بيرون آمده ، و به واسطه‏ فربهی و خستگی به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كس و كارهای خود او هستند ، راه می‏رود .
با خود انديشيد : اين مرد كيست كه در اين هوای گرم خود را به دنيا مشغول ساخته است ؟ ! نزديكتر شد ، عجب ! اين مرد محمد بن علی بن الحسين  امام باقر (ع) است ؟ اين مرد شريف ، ديگر چرا دنيا را پی‏جويی می‏كند ؟ ! لازم شد نصيحتی بكنم و او را از اين روش باز دارم .
نزديك آمد و سلام داد . امام باقر(ع) نفس زنان و عرق ريزان جواب سلام داد .
- " آيا سزاوار است مرد شريفی مثل شما در طلب دنيا بيرون بيايد ، آن‏ هم در چنين وقتی و در چنين گرمايی ، خصوصا با اين اندام فربه كه حتما بايد متحمل رنج فراوان بشويد ؟ ! چه كسی از مرگ خبر دارد ؟ كی می‏داند كه چه وقت می‏ميرد ؟ شايد همين‏ الان مرگ شما رسيد . اگر خدای نخواسته در همچو حالی مرگ شما فرا رسد ، چه وضعی برای شما پديد خواهد آمد ؟ ! شايسته شما نيست كه دنبال دنيا برويد ، و با اين تن فربه در اين روزهای گرم ، اين مقدار متحمل رنج و زحمت بشويد . خير ، خير ، شايسته شما نيست " .
امام باقر (ع) به ديوار تكيه كرد و گفت : " اگر مرگ من در همين حال برسد و من بميرم ، در حال عبادت و انجام وظيفه از دنيا رفته‏ام ، زيرا اين كار ، عين طاعت و بندگی خداست . تو خيال كرده‏ای‏ كه عبادت منحصر به ذكر و نماز و دعاست . من زندگی و خرج دارم ، اگر كار نكنم و زحمت نكشم ، بايد دست حاجت به سوی تو و امثال تو دراز كنم . من‏ در طلب رزق می‏روم كه احتياج خود را از كس و ناكس سلب كنم . وقتی بايد از فرارسيدن مرگ ترسان باشم كه در حال معصيت و خلافكاری و تخلف از فرمان الهی باشم ، نه در چنين حالی كه ، در حال اطاعت امر حق هستم ، كه‏ مرا موظف كرده بار دوش ديگران نباشم ، و رزق خود را خودم تحصيل كنم " .
زاهد : " عجب اشتباهی كرده بودم ، من پيش خود خيال كردم كه ديگری را نصيحت كنم . اكنون متوجه شدم كه خودم در اشتباه بوده‏ام ، و روش غلطی را می‏پيموده‏ام و احتياج كاملی به نصيحت داشته‏ام "   ( 1 ) .

پاورقی :
1ـ بحار الانوار ، چاپ كمپانی ، جلد 11 ، حالات امام باقر ، صفحه 82

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

 

صبر و شکر

ابلیس روی یک تکه سنگ آسمانی ایستاده و به عرش چشم دوخته بود و با خدا چانه می زد:

  • خدایا تو به او این همه مال و ثروت داده ای، فرزندان بی شمار، گاو و گوسفند و کنیز و غلام داده ای؛ خوب معلوم است که صبح تا شب تو را شکر می کند، دعا و نماز برایت می خواند، اظهار بندگی می کند، تو فقط یک بار به من مهلت بده و من را بر او مسلط کن، ببین چه طور گمراهش می کنم.

خداوند پاسخ داد:

  • تو اشتباه می کنی، ایوب بنده ی صبور و شاکری است، او هم در سختی و هم در آسایش ما را صدا می زند و از بارگاه عبودیتمان لحظه ای فاصله نمی گیرد.
داستان شماره-29 -وقتی عزرائیل هم دلش سوخت

وقتی عزرائیل هم دلش سوخت

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:... ۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. ۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد. در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.


 
عبرت
معلم وارد کلاس شد و گفت بچه ها امروز یه سوال می خوام ازتون بپرسم که جوابش در زندگی شما تاثیری عظیم خواهد داشت!
طبق روال عادی همه بچه ها با شادی از اینکه درس به تاخیر افتاده با تایید درخواست معلم سرو پا گوش شدند. معلم پرسید بچه ها چه چیزی در زندگی یک فرد به او ارزش میده؟
در لحظه اول همه با تعجب از سوال به هم نگاه کردند. بعد از لحظاتی گمانه زنی ها آغاز شد. یکی میگفت: روابط انسانی ماست که به ما ارزش میده... اون یکی میگفت پول ماست که به ما ارزش میده... اون یکی میگفت نه این اعمال نیک ماست که به ما ارزش میده... نیم ساعتی با این گمانه زنی ها گذشت. اما همه می دانستند که مقصود معلم چیز دیگری بود.
بالاخره همه خسته شدند و از معلم خواستند تا این سوال رو خودش جواب بده. معلم با وقار هر چه تمام تر خودش رو به کنار تخته سیاه رسوند و تکه گچی سفید برداشت.

همه منتظر بودند...

معلم روی تخته نوشت 0.000000000000001
در خط پایین نوشت.....100000000000000.0
در خط پایین نوشت.....111111111111111.0
از بچه ها پرسید ارزش کدام یک بیشتره؟
همه گفتند سومی
معلم گفت:آفرین...
انسان مانند این 0 و یاد خدا مانند 1 می مونه! اونچه که به انسان ارزش میده تقدم خداوند مهربان بر خودشه! هرچه که سعی کنید خودتون رو از خدا جلوتر بگذارید نا خواسته ارزش خودتون رو پایین تر آوردید و برعکس هر چه خدا را بر خودتون مقدم بدونید در اصل دارید ارزش خودتون رو زیاد می کنید!
همه چیزهایی که شما گفتید درست بود ولی ارزش اونها به اینه که در انجام اونها خدا رو مقدم بر اونها بدونیم تا به این وسیله به کارهامون ارزش بدیم!
اون روز مقصود معلم رو خوب نفمیدم! شاید الان هم خوب نفهمیده باشم ولی آرزوم هستش که یه روزی بتونم مقصود معلم رو در زندگیم به کار ببندم!

داستان شماره 28 -نجات از مرگ


جناب آقاى ايمانى فرمودند در سفرى كه از اصفهان به شيراز مى خواستيم مراجعت كنيم خدمت آقاى حاجى بيدآبادى -اعلى اللّه مقامه - مشرف شديم به ما فرمودند جناب ميرزاى محلاتى  به من نوشته است كه ايشان را از دعا فراموش كرده ام سلام مرا به ايشان برسانيد و عرض كنيد من شما را فراموش نكرده ام چنانچه در فلان شب ، سه مرتبه خطر مرگ به شما توجه كرد ومن از حضرت ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه - سلامتى شما را خواستم و خداوند شما را حفظ فرمود.
نجات از قاتل
آقاى ايمانى فرمودند پس از رسيدن به شيراز پيغام آقاى بيدآبادى را به جناب ميرزا رسانديم ، فرمود درست است در همان شبى كه ايشان فرمودند تنها به منزل مى آمدم درب منزل (زير طاق ) كه رسيدم يك نفر ايستاده بود تا مرا ديد عطسه اى عارضش شد، پس سلام كرد و گفت استخاره اى بگير، با تسبيح استخاره گرفتم ، بد بود، گفت يكى ديگر بگير، آن هم بد بود، باز گفت استخاره ديگر بگير، سومى هم بد بود، پس دست مرا بوسيد و عذرخواهى كرد و گفت مرا وادار كرده بودند كه شما را امشب با اين اسلحه بكشم چون شمارا ديدم بى اختيار عطسه كردم و مردد شدم ، گفتم استخاره مى گيرم اگر خوب آمد، شما را مى كشم و تا سه مرتبه استخاره كردم و هر سه بد آمد، دانستم كه خدا راضى نيست و شما پيش خدا آبرومنديد.

 
داستان شماره -27 -ترفند شيطان
به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسي از او پرسيد: «اين وسيله چيست؟»
شيطان پاسخ داد: «اين نوميدي و افسردگي‌ست.»
آن مرد با حيرت گفت: «چرا اين قدر گران است؟»
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم. من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.
راست گفته‌اند كه شيطان دو ترفند اساسي دارد كه يكي از آنها نوميد كردن ماست. به اين طريق دست كم مدتي نمي‌توانيم براي ديگران خدمتي انجام دهيم و مفيد باشيم. ترفند شيطاني ديگر ترديد افكندن در وجود ماست، تا رشتة ايمانمان كه ما را به خدا متصل مي‌كند، گسسته شود.
پس مراقب باشيد كه فريب اين دو ترفند را نخوريد!

 

داستان شماره - 26 - زینب دروغگو و درندگان

در دوران حكومت ماءمون ، زنى به نام زينب مدّعى بود كه از ذرّيّه حضرت فاطمه زهراء عليها السلام مى باشد و با اين روش از مؤ منين پول مى گرفت و مايحتاج زندگى خود را تأ مين مى كرد و بر ديگران فخر و مباهات مى ورزيد.
وقتى حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام اين خبر را شنيد، آن زن را احضار نمود؛ و سپس تكذيبش كرد و فرمود: اين زن ، دروغ گو و سفيه است ، زينب در كمال وقاحت به امام عليه السلام گفت : همان طور كه تو اصل و نسب مرا تكذيب و ردّ مى نمائى ، من نيز سيادت و نسب تو را تكذيب مى كنم .
حضرت رضا عليه السلام به ناچار، جريان را براى مأ مون بازگو نمود و چون زينب كذّابه را نزد خليفه آوردند، حضرت فرمود: اين زن دروغ مى گويد؛ و او از نسل حضرت علىّ و فاطمه زهراء عليها السلام نمى باشد.
بعد از آن ، اظهار نمود: چنانچه او راست و حقّ مى گويد، او را نزد درّندگان بيندازيد، تا حقيقت ار بر همگان روشن شود؛ چون درّندگان به نسل زهراء عليها السلام گزندى نمى رسانند.
هنگامى كه زينب چنين مطلبى را شنيد، گفت : اوّل خودت نزد درّندگان برو، اگر حقّ با تو بود كه سالم بيرون مى آئى .
حضرت بدون آن كه سخنى بگويد برخاست و به سمت محلّى كه درّندگان در آنجا جمع آورى شده و نگه دارى مى شدند، حركت نمود.
ماءمون به حضرت گفت : ياابن رسول اللّه ! كجا مى روى ؟
امام عليه السلام فرمود: سوگند به خدا، بايد نزد درّندگان بروم تا حقيقت امر ثابت گردد؛ پس هنگامى كه حضرت وارد آن محلّ شد و نزديك درّندگان رسيد، تمامى آن حيوانات متواضعانه روى دُم هاى خود نشستند و حضرت كنار يكايك آن ها آمد و دستى بر سرشان كشيد و آن ها را نوازش نمود و سپس با سلامتى خارج گرديد.
آن گاه به خليفه فرمود: اكنون اين زنِ دروغ گو را نزد آن ها بفرست تا دروغ او براى عموم روشن گردد.
و چون ماءمون از آن زن خواست تا به سمت درّندگان برود؛ زن ملتمسانه از رفتن به آن محلّ خوددارى مى كرد، تا آن كه خليفه دستور داد تا او را به اجبار وارد آن محلّ كرده و رهايش نمايند.
با ورود زينب به داخل آن محلّ، درّندگان از هر طرف حمله كرده و او را دريدند و بدون آن كه خونى بر زمين ريخته شود، نابودش كردند و به عنوان زينب كذّابه معروف گرديد.
(

 

بحارالا نوار: ج 49، ص 61، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 313، مدينة المعاجز: ج 7، ص 240، ح 193، همچنين اين حكايت را به امام جواد عليه السلام با مختصر تفاوت در إ ثبات الهداة : ص 353 و نيز به امام هادى عليه السلام در ص : 375 ح 43 نسبت داده اند.

 
داستان شماره - 25- ترک دنیا پرستی

 

 

 حتما این حکایت را بخوانید

 

ابراهیم ادهم بلخی ابتدا پادشاه زاده بود و به سبب وقایعی ، ترک مال و منال کرد .

و به تزکیه نفس و زهد روی آورد .

نوشته اند : روزی در قصر خود نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد .

ناگاه مرد فقیری در سایه ی قصر نشست و کیسه ی نانی کهنه را باز کرد

 و یک قرص نان از آن بیرون آورد و خورد و روی آن  آب  آشامید و به راحتی خوابید .

ابراهیم با خود گفت : هر گاه انسان به اینمقدر غذا قناعت کند و راحت بخوابد ، پس چرا من برای

مظاهر دنیا در زحمت باشم و هنگام مردن هم نتیجه ای نداشته باشد؟!

پس به کلی ترک مملکت و ریاست کرد و لباس فقر پوشید و از بلخ هجرت کرد .

نقل است : روزی خواست داخل حمام شود. مرد حمامی چون لباسهای بسیار کهنه ی او را دید ، به حمام راهش نداد.

ابراهیم گفت : جای تعجب است که انسان بدون مال را به حمام راه نمی دهند ، پس چگونه بدون اطاعت از خدا و انجام اعمال نیک ، طمع دارد داخل بهشت شود! 

داستان شماره -24- حق بزرگ

 

امام عسگرى عليه السلام : شخصى مردى را خدمت امام سجاد عليه السلام آورد، و ادعا نمود او قاتل پدرش مى باشد. آن مرد هم اعتراف كرد، و قصاص بر او واجب گشت .
قاتل از ولى دم (پسر مقتول ) تقاضاى عفو كرد، ولى او نمى پذيرفت .
امام به ولى دم فرمود: اگر اين مرد حقى بر تو دارد، از جنايت او در گذر و او را ببخش .
فرزند مقتول گفت : يابن رسول الله ، براى او بر من حقى است ، ليكن به اندازه اى نيست كه از خون پدرم بگذرم .
امام پرسيد: پس مى خواهى چه كنى ؟
پاسخ داد: تصميم گرفته ام او را قصاص و به قتل برسانم . البته اگر او بخواهد به سبب حقى كه بر من دارد ، حاضرم با دريافت ديه ، از قصاص او صرف نظر كنم .
امام پرسيد: اين مرد چه حقى بر تو دارد؟
گفت : او مرا به توحيد و نبوت ، وامامت ائمه رهنمون ساخته ، و حق را بر من آشكار گردانيده است .
حضرت فرمود: آيا اين عمل او، از ارزش خون پدر تو كمتر است ؟ به خدا سوگند، عمل او به اندازه خون همه اهل زمين ، از اولين و آخرين باستثناء انبياء و اوصياء ارزش دارد كه اگر كشته شوند هيچ چيزى به اندازه ارزش خون آنان نمى شود.

احتجاج طبرسى ج 2/ ص 51.

 
داستان شماره-23 - مجادله بهلول

شهادت امام صادق (ع) را تسلیت عرض میکنم.

روزى بهلول از در خانه ابوحنيفه مى گذشت . شنيد با شاگردان خود مى گويد: امام صادق عليه السلام سه مطلب مى گويد كه من آنرا نمى پسندم .
اول آنكه شيطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد، در حالى كه خداوند شيطان را از آتش آفريد. چگونه ممكن است آتش بوسيله آتش بسوزد و عذاب شود.
دوم اينكه خدا را نمى توان ديد. چگونه ممكن است چيزى موجود باشد و ديده نشود.
سوم : انسان فاعل فعل خويش است و حال آنكه نصوص بر خلاف آنست .
هنگامى كه بهلول اين سخنان را شنيد، كلوخى برداشت و به سوى او پرتاب كرد.
شاگردانش بهلول را گرفتند و نزد خليفه بردند.
بهلول گفت : از من چه شكايتى دارى ؟ من كه كارى انجام نداده ام .
گفت : تو كلوخى بر پيشانى من زدى و سر مرا به درد آوردى .
بهلول : درد كجاست ؟ آن را به من نشان بده .
گفت : درد را نمى توان ديد.
بهلول : اولاً تو خود گفتى آنچه را نتوان ديد موجود نيست .
ثانياً اينكه گفتى سرت بر اثر اصابت كلوخ درد آمده ، دروغ مى گوئى . زيرا تو معتقدى شيطان به آتش نمى سوزد. زيرا او از جنس آتش ‍ است . پس تو نيز كه از جنس خاكى و از خاك آفريده شده اى ، نبايد از خاك و كلوخ معذب شوى .
ثالثا تو گفتى انسان فاعل فعل خود نيست ، پس تو چه شكايتى از من دارى ؟ و چرا ادعاء قصاص مى كنى ؟

مجالس المؤ منين / ج 2/ ص 14 انوار نعمانى / ص 216.

 
داستان شماره-22جوان محتضر

 

جوان عابدى هنگام مرگ ، خانواده خود را ديد كه گرد او حلقه زده اند و گريه مى كنند.
پس رو به پدرش كرد و گفت :اى پدر، چرا گريه مى كنى ؟
گفت : پسرم فراق تو و تنهائى خود را بياد مى آورم اشك از ديدگانم جارى مى شود.
خطاب به مادرش گفت : مادرم ،تو چرا گريه مى كنى ؟
گفت : گريه من به خاطر غم فقدان تو است . عمرى من و پدرت زحمت كشيديم كه عصاى دوران پيرى ما باشى ، اكنون از ميان ما مى روى و ما را تنها مى گذارى .
پس به همسرش گفت : چه چيزى ترا به گريه وا داشته است ؟
گفت : اينكه نيكى ترا از دست مى دهم و به غير تو نيازمند مى شوم .
آنگاه از فرزندانش پرسيد: شما چرا مى گرييد؟
گفتند: به خاطر يتيمى و خوارى پس از تو.
پس جوان عابد به آنان نگريست و گريست .
خانواده اش پرسيدند: تو چرا گريه مى كنى ؟
پاسخ داد: شما براى خودتان مى گرييد، من هم بر خود مى گريم .
آيا چه كسى براى سفر طولانى كه در پيش دارم مى گريد؟
چه كسى به خاطر كمى زاد و توشه من اشك مى ريزد؟
چه كسى براى من در آن خانه خاكى و تنگ و تاريك قبر گريان است ؟
چه كسى براى بدى اعمال و سوءحساب من مى نالد.؟
آيا در ميان شما كه عزيزترين افراد نسبت به من هستيد، و من نيز عزيزترين افراد نسبت به شما هستم ، كسى هست كه براى وقوف من در مقابل پروردگار براى رسيدگى اعمال بگريد؟
اين بگفت ، و آهى جانكاه كشيد و بمرد.

 

اثنى عشريه / ص 260.


 
داستان شماره-21 قضاوت مولا علی (ع)

حسن با دوستش  حسین سفره ای پهن کردند حسن سه نان و حسین پنج قرص نان روی سفره گذاشتند

مجید هم به سر سفره آندو آمده و با هم آن هشت قرص نان را خوردند

بعد از خوردن نانها  مجید به آندو هشت درهم داد

حسین گفت که این هشت درهم پنج درهم مال من است و سه درهم مال حسن

 اما حسن قبول نکرد

شکایت را نزد مولا علی (ع) بردند

مولا علی (ع) به حسن فرمود : سهم تو کمتر از این میشود

اگر هر نان را سه قسمت کنیم مجموعا 24 سهم میشود

حسین 5 نان داشت و 15 سهم از برای اوست که 8 سهم را خودش خورد می ماند 7 سهم

حسن سه نان داشت و 9 سهم از برای اوست که 8 سهم را خودش خورد می ماند 1 سهم

مجید هم نانی نداشت و 8 سهم را خورد و هشت درهم پرداخت

در نتیجه 7 درهم از برای حسین و تنها یک درهم از برای حسن می باشد

حسن وقتی این قضاوت عادلانه را از مولا علی (ع) دید قبول کرد.

(نام حسن و حسین و مجید فرضی میباشد )

داستان شماره -20 - سکاکی و همت بالایش(اگر استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد)
 
 

(سراج الدين سكاكى ) از علماى اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهيان مى زيسته و از مردم خوارزم بوده است .
سكاكى نخست مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه اى بسيار كوچك و ظريف از آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسيار كشيد. آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسيار كشيد آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت برد. سلطان و اطرافيان به دقت به صندوقچه تماشا كردند و او را تحسين نمودند.
در آن وقت كه منتظر نتيجه بود مرد دانشمندى وارد شد و همه او را تعظيم كردند و دو زانو پيش روى وى نشستند. سكاكى تحت تاءثير قرار گرفت و گفت : او كيست ؟ گفتند: او يكى از علماء است .
از كار خود متاءسف شد و پى تحصيل علم شتافت . سى سال از عمرش ‍ گذشته بود، كه به مدرسه رفت و به مدرس گفت : مى خواهم تحصيل علم كنم . مدرس گفت : با اين سن و سال فكر نمى كنم به جائى برسى ، بيهوده عمرت را تلف مكن .
ولى او با اصرار مشغول تحصيل شد. اما به قدرى حافظه و استعدادش ‍ ضعيف بود كه استاد به او گفت : آن مساءله فقهى را حفظ كن (پوست سگ با دباغى پاك مى شود) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنين گفت : (سگ گفت : پوست استاد با دباغى پاك مى شود!) استاد و شاگردان همه خنديدند و او را به باد مسخره گرفتند.
اما تا ده سال تحصيل علم نتيجه اى برايش نداشت و دلتنگ شد و رو به كوه و صحرا نهاد به جائى رسيد كه قطره هاى آب از بلندى بروى تخته سنگى مى چكيد و بر اثر ريزش مداوم خود، سوراخى در دل سنگ پديد آورده بود.
مدتى با دقت نگاه كرد، سپس با خود گفت : دل تو از اين سنگ ، سخت تر نيست ، اگر استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد. اين بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگى با جديت و حوصله و صبر مشغول تحصيل شد تا به جائى رسيد كه دانشمندان عصر وى در علوم عربى و فنون ادبى با ديده اعجاب مى نگريستند.
كتابى به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربى نوشت كه از شاهكارهاى بزرگ علمى و ادبى به شمار مى رود

 
داستان شماره 19- سزای گناهکار در دنیا
حاکمی مهمانی داشت و احترام خاصی برای مهمان خود قائل شد برای او سفره ای پهن کرد خادم وقتی غذاها را چید چشم مهمان به ظرف غذائی خورد که در آن دو کبوتر را بریان کرده بودند مهمان خندید.

حاکم : برای چه خندیدی

مهمان: با دیدن دو کبوتر به یاد خاطره ای افتادم

حاکم: چه خاطره ای

مهمان: در جوانی کاروانها و قافله ها را میدزدیدم روزی تاجری را لخت کرده بودم و خواستم سرش را بزنم تاجر به التماس افتاد وقتی نا امید شد دور و بر خود را نگاهی کرد دید دو کبوتر در نزدیکی ما نشسته بودند صدا زد : ای کبوتران شما شاهد باشید که من بی گناه و مظلوم کشته می شوم و سرش را زدم به این علت میخندم

حاکم که از دست نامردی مهمان عصبانی شد دستور داد جلاد او را به سزای عملش برساند

آدرس گنجینه معارف

 
داستان شماره -18 خواهش دعا

 

شخصى با هيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت : در باره من دعايى بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد كه خيلى فقير و تنگدستم .
امام :(هرگز دعا نمى كنم ).
چرا دعا نمى كنيد؟
(براى اينكه خداوند راهى براى اين كار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزى را پى جويى كنيد و طلب نماييد. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشينى و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى !

داستان راستان

 
داستان شماره 17 - نجات از زن فاسد
 
چرا ابن سيرين بوى خوش مى داد؟ 
 

محمد بن سيرين هميشه پاكيزه بود و بوى خوش مى داد. روزى شخصى از او پرسيد: علت چيست كه از تو هميشه بوى خوش مى آيد؟ گفت قصه من عجيب است . آن شخص او را قسم داد كه : قصه خود را براى من بگو.
ابن سيرين گفت : من در جوانى بسيار زيبا و خوش صورت و صاحب حسن و جمال بودم و شغلم بزازى بود، روزى زنى و كنيزكى به دكانم آمدند و مقدارى پارچه خريدند، چون قيمت آن معين شد گفتند: همراه ما بيا تا قيمت آن را به تو پرداخت كنيم .
در دكان را بستم و همراه ايشان راه افتادم تا به جلوى خانه آنان رسيدم ، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم . بعد از مدتى زن - بدون آن كه كنيزش ‍ همراهش باشد - مرا به داخل خانه دعوت كرد، چون داخل شدم ، خانه اى ديدم از فرشها و ظروف عالى آراسته ، مرا بنشاند و چادر از سر برداشت ، او را در غايت حسن و جمال ديدم ، خود را به انواع جواهرات آراسته بود. در كنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوش طبعى با من به سخن گفتن درآمد، طولى نكشيد كه غذايى مفصل و لذيذ آماده شد، بعد از صرف غذا، آن زن به من گفت : اى جوان مى بينى من پارچه و قماش زياد دارم ، قصد من از آوردن تو به اينجا چيز ديگرى است و من مى خواهم با تو همبستر شوم و كام دل بر آرم .
من چون مهربانيها و عشوه بازيهاى او را ديدم نفس اماره ام به سوى او ميل كرد، ناگاه الهامى به من رسيد كه قائلى از سوره والنازعات اين آيه را تلاوت كرد كه : و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى
اما هركس بترسد از مقام پروردگار خود و نفس خود را از پيروى هواى نفس بازدارد، بدرستى كه منزل و آرامگاه او بهشت خواهد بود

وقتى به ياد اين آيه افتادم عزم خود را جزم نمودم كه دامن پاك خود را به اين گناه آلوده نكنم ، هر چه آن زن با من به دست بازى درآمد، من به او توجه نكردم . چون آن زن مرا مايل به خود نديد، به كنيزان خود گفت : تا چوب زيادى آوردند، وقتى مرا محكم با طناب بستند، زن خطاب به من گفت : يا مراد مرا حاصل كن يا تو را به هلاكت مى رسانم . به او گفتم : اگر ذره ذره ام كنى ، مرتكب اين عمل شنيع نخواهم شد. تا اين كه مرا بسيار با چوب زدند، بطورى كه خون از بدنم جارى شد. با خود گفتم : كه بايد نقشه اى به كار بندم تا رهايى يابم ...
گفتم مرا نزنيد راضى شدم ، دست و پايم را باز كردند، بعد از رهايى پرسيدم : محل قضاى حاجت كجاست ؟ راهنمايى كردند. رفتم در مستراح و تمام لباسهايم را به نجاست آلوده كردم و بيرون آمدم ، چون آن زن با كنيزان به طرفم آمدند، من دست نجاست آلود خود را به آنها نشان مى دادم و به آنها مى پاشيدم ، آنها فرار مى كردند.
بدين وسيله فرصت را غنيمت شمردم و به طرف بيرون شتافتم ، چون به در خانه رسيدم در را قفل كرده بودند، وقتى دست به قفل زدم - به لطف الهى - گشوده شد و من از خانه بيرون آمدم و خود را به كنار جوى آب رسانيدم ، لباسهايم را شسته و غسل نمودم . ناگهان ديدم كه شخصى پيدا شد و لباس ‍ نيكويى برايم آورد و بر تنم پوشانيد و بوى خوش به من ماليد و گفت : اى مرد پرهيزگار! چون تو بر نفس خود غلبه كردى و از روز جزا ترسيدى و خلاف فرمان خدا انجام ندادى و نهى او را نهى دانستى ، اين وسيله اى بود براى امتحان تو و ما تو را از آن خلاص كرديم ، دل فارغ دار كه اين لباس تو هرگز چركين و اين بوى خوش هرگز از تو زايل نشود، پس از آن روز تاكنون ، بوى خوش از بدنم برطرف نگرديده است .
به همين خاطر خدا علم تعبير خواب را بر او عطا فرمود و در زمان او كسى مثل او تعبير خواب نمى كرد.

از زندگی این جوان باید درس گرفت و این را دانست تنها خداست که مایه آسایش و راحتی انسان را فراهم خواهد آورد نه هر زن هرزه و رها در خیابان و ...

خداست که انسان را عزیز در بین مردم خواهد کرد و موفق و سعادتمند در زندگی

با الواط گری و فحشا انسان جز اینکه رسوا خواهد شد چیزی عائدش نخواهد شد

 

داستان شماره 16 -شيطان و عابد
 
 

در بنى اسرائيل عابدى بود به او گفتند: در فلان مكان درختى است كه قومى آن را مى پرستند. خشمناك شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع كند. ابليس به صورت پير مردى در راه وى آمد و گفت : كجا مى روى ؟
عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع كنم ، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.

ابليس گفت : دست بدار تا سخنى باز گويم . گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است اگر قطع اين درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد. عابد گفت : ناچار بايد اين كار انجام دهم .
ابليس گفت : نگذارم و با وى گلاويز شد، عابد وى را بر زمين زد. ابليس ‍ گفت : مرا رها كن تا سخن ديگرى برايت گويم ، و آن اين است كه تو مردى مستمند هستى اگر ترا مالى باشد كه بكارگيرى و بر عابدان انفاق كنى بهتر از قطع آن درخت است .
دست از اين درخت بردار تا هر روز دو دينار در زير بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست مى گويى ، يك دينار صدقه مى دهم و يك دينار بكار برم بهتر از اين است كه قطع درخت كنم ؛ مرا به اين كار امر نكرده اند و من پيامبر صلى الله عليه و آله نيستم كه غم بيهوده خورم ؛ و دست از شيطان برداشت .
دو روز در زير بستر خود دو دينار ديد و خرج مى نمود، ولى روز سوم چيزى نديد و ناراحت شد و تبر برگرفت كه قطع درخت كند.
شيطان در راهش آمد و گفت : به كجا مى روى ؟ گفت : مى روم قطع درخت كنم ، گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاويز شد و عابد را روى زمين انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا كنم .
گفت : مرا رها كن تا بروم ؛ لكن بگو چرا آن دفعه من نيرومندتر بودم ؟
ابليس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو كرد و اين بار براى خود و دينار خشمگين شدى ، و من بر تو مسلط شدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:6  توسط حمیدرضا | 

 

آرزوی بهشت نمی کنم که شاید تو اونجا نباشی
آرزوی با تو بودن نمی کنم که شاید راضی نباشی
آرزوی دیدنتو نمی کنم که شاید نخوای منو ببینی
ولی همیشه آرزو می کنم در یادم باشی و بمونی
من از آتیش و جهنم نمی ترسم
از تنهایی نمی ترسم
از خدایی که مهربونه نمی ترسم
من از این می ترسم حالا که رفته ای
چهرتو از ذهنم پاک کنی
و من چهرتو فراموش کنم
آخه می دونی خیلی ساله از اون روزا گذشته
و منم فراموشکار شده ام
یه زمانی می ترسیدم منو از یادت ببری
ولی حالا دیگه برام مهم نیست
شاید اکه بیرون همدیگرو ببینیم
اصلا نشناسیم چون خیلی سال گذشته
و چهرمون عوض شده
ولی تصویری که از تو در ذهنم دارم
نمی خوام که گمش کنم
باور کن گمش کنم به خدا میمیرم
من هنوز در همون گذشته زندگی می کنم
همونی هستم که بودم
و تو برام همونی هستی که بودی
درست در همون زمون و همون جا
و من حتی بیشتر از اون موقع دوست دارم
و من هنوزم در تصوراتم زندگی می کنم
در خاطراتم غرق می شوم
با یادت نفس می کشم
و با نامت آغاز می کنم
با فکرت به خواب میرم
حتی امشب خوابتو دیدم
بیدار که شدم یه روز تموم گریه کردم
خدا می دونه هنوز هم اشکام آویزونه
ولی وقتی ناراحتیم بیشتر شد
که احساس کردم شکل چشات از یادم رفته
وخدا میدونه الان چه حالی دارم
هر چی سعی می کنم نتیجه ای نمی گیرم
می ترسم که ز این غصه بمیرم

سلطان عشق

 

 
 

 

در چرخش زمین و زمان
کمندی بدور ما پیچید
یار به جای گلها
از سینه دل ما می چید

سینه رو طوری فشرد
بند از دلم پاره شد
نیمشو با خودش برد
نیم دیگر آواره شد

ابر با قلم آبرنگ
چشاشو نقاشی می کرد
چشای خوشگلی که
شیشه رو آب پاشی می کرد

آنگاه بغضم ترک خورد
از چشام چشمه جوشید
زمین تشنه کام بود
از چشام آب نوشید

هوا تیره و تار گشت
زمین مه آلود شد
آتشکده ی عشق سوخت
هستیم نابود شد

سلطان عشق

 

 
 

 

گل یاسم گذاشت و رفت زباغم
بوی خوشش هنوز میاد سراغم
شب شده و نور نداره چراغم
بگید بیاد دستامو دست بگیره
عشقش داره بدون اون می میره

ماه نداره خبر زحال زارم
سفید شدند موهای رو سیاهم
می افته پاش هرچی که بود گناهم
بگید بیاد از عشق خبر بگیره
ببینه اون جون میده و می میره

یکی برام قسم دروغی خورده
یکی یاسمو برداشته برده
یکی منم که از درد زیادی مرده
بگید بیاد دلشو پس بگیره
عشقش میخواد تو تنهایی بمیره


سلطان عشق

 

 
 

 

بیا بشین کنار من
می خوام یه بار نگات کنم
تو بگی جونم ، عزیزم
و من بازم صدات کنم
حس می کنم یه جای دور
داری نگاهم می کنی
برام دعا می خونی و
نثار راهم می کنی
ولی بدون هر جا باشم
به خاطرت خواب ندارم
تحملم تموم شده
شاید دیگه تاب نیارم
هر وقت دلم تنگت میشه
نگاتو درخواست می کنم
اونوقت هوا ابری میشه
اشکاتو احساس می کنم
دیدی روزگار چه سخت
درساشو امتحان گرفت
ما رو به جدایی کشوندو
ازمون انتقام گرفت
حالا دیگه پیر شدیمو
امید برگشت نداریم
مثله درخته خشکیده
جایی تو این دشت نداریم
وقتش شده باید برم
وعده ی دیدار به قیامت
من از آرزوم گذشته ام
تو بمون به سلامت

سلطان عشق

 

 

 
 

 

می خوام شعرام شاد باشن
وقتی خوندی بخندی
از غصه هیچ نگفتم
نیاد به تو گزندی
پرسیدم دوسم داری؟
آهسته گفتی آری
پرسیدم خیلی خیلی؟
گفتی برام خدایی
اگه بگم به مردم
که تو بودی یه فرشته
میگن که خوش به حالت
حتما جات تو بهشته
شعرام همه دوس دارن
به روی تو بخندن
غصه ها رو خط زدم
در اشک و خون نغلتن
گفتم چشات قشنگه
شبیه ست به ستاره
ولی چرا قطره نور
به جای اشک می باره
گفتی تو رو می پرستم
چون رنگه دلت آبیه
از اشکای ستاره ست
که آسمون شهابیه
گفتم رو مروارید اشکات
افتاده انعکاس عکسم
توی دل دیوونه ات
دایم برات می رقصم
گفتی رقص تو شبیه
رقص عاشق می مونه
دلمو که فتح کردی
شاده ، برات می خونه

سلطان عشق

 

 

 
 

 

اگه حوری ، چون بلوری
من یه شیدا ، تو پدیده
تو از دیده به دوری
که کسی تو رو ندیده

تو که خود تابش نوری
من یه آهنه خمیده
تو شراره از تنوری
که به سوی من پریده

تو یه شعری ، تو شعوری
من یه عاشق ، یه رمیده
تو یه عشقی ، یه حضوری
که به دور من تنیده

تو جوون و با غروری
من یه پیر رنگ پریده
تو سرشاره از سروری
که به روح من دمیده

اگه بودی در دوراهی
گه میری ، می ایستی گاهی
به یادم که افتی ناگه
بکشی برام یه آهی

سلطان عشق

 

 

 
 

بيست سال گذشت با حسرت و آه
وقتي نحسي اون روز گرفت
دامن من
كودك عاشق پيشه پير شده و
هنوز چشم براست
او كه رفت
خدا فراموش كرد منو
گرفت در پس شب
خورشيد دلم
و من عمري مانوس شدم
با شب تار
با وجود اين هنوز
عاشقه عاشق شدنم
از او بتي ساخته ام
در خونه ي تن
او كه رفت
فراموش كرد چه كرد
دل من غصشو خورد
كه مرد
سايه اش از خودش وفادارتره
لحظه هام سپري ميشن
و او ساكت و صامت
ولي خوب مي فهمه منو
شده مانوس شب تنهايي من
خورشيد كه نيس
روشني شمع شبه
از اون موقع هنوز يه شبه
شبي كه شده بيست ساله برام
وقتي رفت منو
اصلا نديد
اگه هم ديد چيزي نگفت
اشكه چشامو پاك نكرد
غصمو تو دلش راه نداد
ولي يادش هنوز
پَره پروازه دله
سايه اش گسترده شده
در دل من
همچو بتي در كعبه ي آمالم
غصه هارو از سرم وا مي كنه
سايه اش دس مي كشه بر سر و روم
چشامو بسته كه نبينم
بجز او هيچ گل ناز
از لاي انگشتاش ديدم
كه اون خود اوست
خنده شو مي شنوم و خوشحال ميشم
او مثله خدا همه جا هست
حتي در تك تك سلول هاي تنم
در درونه افكار سرم
و همه جا در دور و برم
دوس دارم سر کنم
با یادش روز وشبم

سلطان عشق

یه روز گذاشت دست رو چشام
گفت که بگو اسم منو
گفتم صدات آشناست
همون که کرد طلسم منو

نشسته بر سریر خواب
کرده منو خونه خراب
وقتی اومد داشت می چکید
رو گونه هاش قطره ی آب

در خواب رفتیم به عقب
به روز دیدار در قدیم
عاشق شدیم با یه نگاه
عاشقونه قدم زدیم

می خواست براش گل بگیرم
عکس اونو قاب بکنم
تنها باشه توی دلم
غیر اونو جواب کنم

می گفت نرو تنها میشم
تو که بری جا می مونم
من که فقط یه خاطره ام
هستیمو از تو می دونم

اون خاطره به خاطرم
چه کارهایی که نکرده
نقاش عشق بوده ولی
هرچی کشیده درده

سلطان عشق

 

 
 

ای کسی که رهگذری
اینجا که نیس سیم و زری
فقط دلی شکسته ست
خواستی بیا کن نظری

اگه عاشق بوده ای
بیا بکن نیتی
با حضور خویش بده
بر محفل ما زینتی

این شعری که گفته ام
قصه ی عاشق شدنه
کتابش خاک خورده و
خاطره هاش درد و غمه

تو دریایی به شکل قلب
من کویرم تشنه لب
تو تری و پر از قطره
اشکی نکن از من طلب

وقتی می ریزه چشام
اشکاشو که می سازه
یعنی تو رو ای عشق
دوس دارم بی اندازه

هر کی که دل می بازه
کاخ عشقو می سازه
عاشق یعنی دیوانه
سرش نمیشه اندازه

هیچ کس نگشود رمزش
قلبی که پر از رازه
می چرخه به دور عشق
چون اسب که می تازه

اگه دیدی که این دل
با دوری تو می سازه
اگر چه عشق کهنه ست
داغش شده ست تازه

نمی دونم یادش موندم
یا که فراموشش شدم
تیری زدم بر دلم تا
اونو کشتمش خودم

سلطان عشق

 
 

 

افسونگري زيبا ، با چشمون ماه
سِحر مي كرد دلم ، هر روز با نگاه
خطي مي كشيد ، به دور اشباح
دور بشن برند ، از ميون راه

وردي رو مي خوند ، كه بشم طلسم
هي صدام مي كرد ، مي شناخت به اسم
لحظه اي گذاشت ، دستش رو دلم
روحمو ربود ، موند ازم يه جسم

مي كرد شبامو ، با افسون روشن
مي ساخت بهشتي ، سراسر گلشن
اون ستاره بود ، درونه فانوس
پروونه بايد ، مي رفت به پابوس

سلطان عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 2:21  توسط حمیدرضا | 

اس ام اس های نوروزی جدید

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که دادی مرواد از یادت سال نو و نوروز باستانی مبارک
. . .

سایه حق سلام عشق سعادت روح سلامت تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانه این است هفت سین آریایی نوروز مبارک
. . .

.

.

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد تنها دل ساده ایست دارایی ما آن هم شب عید تقدیم تو باد
. . .
مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبو مثل سیب خوش رنگ و مثل سکه با ارزش باشید سال نو مبارک
. . .

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم هر روزتان نوروز
. . .
سلامتی سعادت سیادت سرور سروری سبزی سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان باشد. نوروز ۹۰ مبارک
. . .
با آرزوی ۱۲ ماه شادی، ۵۲ هفته پیروزی، ۳۶۵ روز سلامتی، ۸۷۶۰ ساعت عشق، ۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت، ۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی. سال نو مبارک باد
. . .
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام ********سال نو مبارک********
. . .
><(((> ><(((> ><(((> من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم. سال نو مبارک
. . .
بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز بهار بر شما مبارک
. . .
چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!
. . .
عاقبت زمستان رفت و رو سیاهیش برای ما موند .. … …. …. امضا حاجی فیروز
. . .
سایه حق سلام عشق سعادت روح سلامت تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانه این است هفت سین آریایی نوروز مبارک
. . .
بهار،نـیم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد! دوست عزیز سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم
. . .

اس ام اس تبریک سال جدید

سلامتی سعادت سیادت سرور سروری سبزی سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان باشد. نوروز مبارک
. . .
نزدیک عیده، توی خونه تکونیه دلت، مارو بیرون نکنی!!!
. . .
امروز ۲ نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو گرفتن که بیان پیشت منم دادم. سال دیگه می یان سراغت یکیشون خوشبختی بود اون یکی هم موفقیت
. . .
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد تنها دل ساده ایست دارایی ما آن هم شب عید تقدیم تو باد
. . .
سلام، ببخشید این موقع شب بیدارت کردم. . . خواستم یادآوری کنم: سال نو شده. . . . کم‌کم باید از خواب زمستونی بیدار بشی
. . .
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک با تبریک سال نو
. . .
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد تنها دل ساده ایست دارایی ما آن هم شب عید تقدیم تو باد
. . .

پیامک تبریک عید ۱۳۹۰

مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبو مثل سیب خوش رنگ و مثل سکه با ارزش باشید سال نو مبارک
. . .
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام ******** سال نو مبارک ********
. . .
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم هر روزتان نوروز

. . .

´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* ….hapyy new year…. …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* ¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

. . .

هیچ عیدی برایم ارزشمند تر از حضورتو نیست. عیدی ما یادت نره

. . .

شیشه می شکند و زندگی می گذرد. نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت نوروز ۹۰ مبارک

. . .

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد. از هر دو جهان فقط تو را می خواهم

. . .

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . .

. . . .

sms eyde 1390

فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم. برایتان تندرستی و نیکروزی در سال نو آرزو دارم. باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید
. . .
با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم

. . .

دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار پیوند می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم . . . . . . بی تو آرزو میکنم لحظه سال تحویل هیچگاه نرسد امسال بدون تو نوروز برایم مفهومی ندارد

. . .

از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امیدنکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد

. . .

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند

. . .

لحظه ای که سال تحویل می شه تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه سال ۹۰مبارک

. . .
در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم نوروز ۹۰ مبارک
. . .
با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم
. . .
بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیز تر است نوروز مبارک
. . .
چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را بریم رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظها هایم زیاد باشد
. . .
باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی

. . .
ستاره بختتان بالا سپیده صبحتان تابناک سایه عمرتان بلند ساز زندگیتان کوک سرزمین دلتان سبز سال جدید مبارک
. . .
دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند

. . .
اس ام اس تبریک مخصوص عید نوروز ۹۰ هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!
. . .
e … ei … eid . .. eide . .. eidele ghafel . .. didi sale 89 ham tamoom shod?
. . .
سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهنی
. . .
با توجه به گران شدن نرخ sms پیشاپیش نوروز ۹۰ تولدت ، تولدم ، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک.نور به قبرت بباره !!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 16:33  توسط حمیدرضا | 

خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ...

 خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ...

 خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ...

 خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره....

 اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 15:4  توسط حمیدرضا | 
آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...

آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟

آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...

آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...

آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!

آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...

آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...

آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتری : هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...

آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 15:1  توسط حمیدرضا | 
نمیدانستم معنای زندگی چیست؟
نمیدانستم
عشق چه رنگی دارد و عاشق کیست؟
نمیدانستم درد عشق ، چه دردیست؟
آن روزی که عاشق برای عشقش میمیرد چه روزیست؟
تو آمدی و معنی زندگی را فهمیدم
عاشق شدم ، از لحظه ای که قلبم را به تو دادم غرق در دنیای عاشقی شدم
حالا من ماندم و دل عاشقم
لحظه ها میگذرد با بهانه های دل عاشقم
بهانه ی دیدن
عشق ، خسته نمیشوم ، هر چه میخواهی بگو از
عشق
کاش تا آخر زندگی تنها دردم ، همین درد باشد ، درد عشق!
از اینکه عاشق توام، انگار که تمام لحظه های قشنگ دنیا مال من است
این لحظه را از من نگیر ،کلید خوشبختی تنها با تو در اختیار من است
این لحظه را از من نگیر، از من نگیر طعم شیرین عشقت را
از من نگیر این لحظه های زیبا را
نمیخواهم عاشق بمانم و از عشق خسته
نمیخواهم به یاد تو باشم با دلی شکسته
نمیخواهم اشک بریزم و راه عشق را تنها بروم ، با چشمهای بسته
از من نگیر این لحظه ها را،هر چه باشد من یک عاشقم ،
نگاهی به من بینداز ببین به چه روز افتاده ام…
ببین چه کسی مرا به این روز انداخت
تو مرا اینگونه با لحظه های عاشقی آشنا کردی
تو مرا در دام عشق گرفتار کردی
پس مرا از این دام آزاد نکن
بگذار همچنان در دام قلبت، خوشبخت، بمانم
 

 

........?#########?
.....?#############?
...?###############?
..?#################?..................?###?
..?##################?..........?#########?
....?#################?......?#############?
.......?################?..?###############?
.........?################?################?
...........?###############################?
..............?############################?
................?#########################?
..................?######################?
....................?###################?
......................?#################?
........................?##############?
...........................?###########?
.............................?#########?
...............................?#######?
.................................?#####?
...................................?###?
.....................................?#?
.......................................?
.......................................?
.....................................?
...................................?
.................................?
..............................?
............................?
.........................?
......................?
..................?
.............?
.........?
......?

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 14:59  توسط حمیدرضا | 

حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بیارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم
اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
یا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم
اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم
من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم
اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی
اگه غمگین باشم دلیل این غمم تویی
اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای موج تویی
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب میبینم
اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تو رو پیش میکشم
اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم
اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم
در عوض از تو فقط یه چیز میخوام
میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی
میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 2:35  توسط حمیدرضا | 

http://www.img4up.com/up2/010492231415424.jpg


واژه ها را مي فريبم

وزن ها را

با صداي خسته اي جا مي گذارم

در دل شب هاي پاييزي، به جاي چشم هايت

يادي از بي همزباني مي نشانم

روبه روي اين همه دلتنگي و ناباوري ها

جمله ها را با سرانگشتان ِ تنهايي، به نامت مي زنم

غصه هايم را از اين دنيا به نامت مي زنم

با دلي لرزان

به نامت، قفلي از غم مي زنم

واژه ها را، وزن ها را

هر چه در دنياي شعرم خفته است

با غم دوري، به نامت مي زنم

نام تو، معنا براي امتداد ِ زندگي ست

من تمام ِ لحظه هايم را به نامت مي زنم

لحظه هايم خالي از ديدار توست

لحظه ها را من به اميّدِ نگاهت، رو به فردا مي برم

خانه و كاشانه ام ويرانه اييست

من به اميّد ِ حضورت، خانه را غرق تمنا مي كنم

از نگاهم دور ماندي

- واي بر من از غمِ اين لحظه ها !

من دلم را با اميدِ لحظه ي ديدارِ تو

لحظه اي آرام و ساكت مي كنم

جنسِ من هستي

دلت همرنگ من !

غمت همسنگ من !

همزبانم، لحظه هايم را ببين !

ماتمِ اين روزهاي خاليِ من را ببين !

لحظه هايم

پيچ و تابش ديدني است !

پوچي ام بي تو، در اين شهر شلوغ

با تمامِ خستگي ها

قصه هايي خواندني است !

هر كدام از لحظه ها، يك عمر بر من مي رود!

قصه ي اين لحظه هاي پير هم

افسانه اي ناگفتني است !

من زبانم در دهانم خشك مانده

بس كه در هر جاي شهر،

در ميان ازدحام اين همه بيگانگي

با خودم نجواكنان مي گويمت:

با كه گويم ؟

اين دردها ناگفتني است !

همنشین، اي همزبان لحظه هاي زندگي

دوري ات سنگين تر از تاب و توانِ من براي زندگي است

من كه در چشمان تو كوهي مقاوم بوده ام

سنگر پر سنگ ِ تو، بر روي غمها بوده ام

حال بايد بيني ام " . . ." جان! :

چون غباري مانده ام در دست ِ باد!

بي توان و بي اراده رو به هر سو مي روم !




چون تو از ره مي رسي:

در ميان ِ قاب ِ در

لحظه اي دور از تمام خواب ها

پيداي پيدا مي شوي

من در آغوشت كِشَم !

پشت ِ تو

در روي هر چه هست مي بندم به شوق !

با حضورت، خانه ام روشن شده !

پشتِ اين در هر چه مي خواهد، شود !

زير و رو گردد تمام شهرها

لحظه اي ويران شود هر جاي اين ويران سرا !

 حالا بگو :

-تا تو را دارم ميان ِ قلب خويش

با تلاطم در ميان شهرها

اين همه بلوا و غوغا

اين همه كمرنگ ها، پررنگ ها

اين همه دنياي درد و رنج و اين نامردها

غير چشمان ِ تو با حس حضور گرم تو

يا كه حتي دلهره، جز از غم ِ فرداي تو

با كدامين دردِ بي معنا در اين دنيا ، مرا كاري ست باز ؟

گر نباشي در بَرَم

معني ِ هر لحظه ام

غير از اين فريادهاست ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 2:24  توسط حمیدرضا |